متولد شدم در اول اَمرداد ۱۳۵۸و شاید به دلیل هم زمانی زادروزم با روزهای پر آشوب پس از انقلاب اینگونه آشفته و بی قرار ثباتی هستم که کمی دست نیافتنی می نماید

Category Archive

Khozestan BloggerS



Archive Monthly

LoGo


جمهور


NewsLetter


برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را وارد کنید

Add


  ATOM 

Powered by
Movable Type 3.2

:.جمهور پیشین.:




جمهور

جنگ نبود ، صلح نبود ، من صلیبی نبودم!



linkdump


+ArChive+



« شاعر هنوز نچریده بود | Main | وقتی بچه کلاغ می خوابد »

13 بهمن 84
 اپیزود وسط :
 چه بيهوده نشسته منتظر
 و فکری که همزادش بود در کالبد
 و آن صدای گرفته؛
 ــ بيرون برو احمق!
 ديگر تمام شد
 نه آنگونه که او می گفت
 نياز نيست به روزنامه تسليتی بدهيم
 آنکس که بايد بداند
 روزهاست که رانهای عريانش ميهمان دارد
 و سينه هايش
 پرستشگاه بيستون
 ديگر تمام شد
 اما نياز نيست...

 اپیزود آخر:
 آنروز که ديدم روی سرت راه می روی
 ايمان يافتم
 ديگر ستاره ای را نخواهی ديد
 شايد هم من بودم که داشتم وارونه ميرفتم...
 ...عجم جای تنگی مرا خوابانده ايد.

 اپیزود اول:
 تهران-میدان انقلاب-مرداد ۱۳۸۲

پاورقی:
چند روایت معتبر از مصطفی مستور
و ناگهان پرتاب می شوی به زندگی.یعنی تبعید می شوی در جایی...
| ارسال به دنباله | ارسال به بالاترینشعر و داستان | مهدی محسنی |    |

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://jomhour.org/cgi-bin/cms/mt-tb.cgi/40