متولد شدم در اول اَمرداد ۱۳۵۸و شاید به دلیل هم زمانی زادروزم با روزهای پر آشوب پس از انقلاب اینگونه آشفته و بی قرار ثباتی هستم که کمی دست نیافتنی می نماید

Category Archive

Khozestan BloggerS



Archive Monthly

LoGo


جمهور


NewsLetter


برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را وارد کنید

Add


  ATOM 

Powered by
Movable Type 3.2

:.جمهور پیشین.:




جمهور

جنگ نبود ، صلح نبود ، من صلیبی نبودم!



linkdump


+ArChive+



« آسیاب به نوبت | Main | در انتظار روزهای سخت »

28 مرداد 85
بعضی روزهای سال هستند که با حادثه ای عجین شده اند حالا اهمیت آن گاهی برای یک نفر و گاهی هم برای عده ای حس نوستالوژیک ایجاد می کند. 28 مرداد از آن روزهایی است که برای ما ایرانی ها با هر سلیقه و مرام بنوعی خاطره است.حتی برای آنهایی که سعی می کنند این روز را کم اهمیت نشان دهد و اگر بشود با شیطنت برخی وقایع و اسمهای را کم رنگ کنند و برخی را پر رنگ.

آنها هم در این تکاپو به ماندگاری این روز کمک کرده اند. 28 مرداد که بیاید پشت بندش هم نام مصدق را باید بشنوی. حالا می خواهد خوشت بیاید یا نه. اگر سلطنت طلب باشی و یا از مذهبی های دو آتیشه ی فعلی که ابرو در هم می کشی و چند بد و بیراه نثارش، که مردک خائن بود.

ما که نبودیم اما شنیده ایم که دعواها و اختلاف ها بوده میان مصدقی ها و شاهیها حالا هم که میان مصدقی ها و [...]. بماند که برخی یاران دیروز مصدق شده بودند همراه شاه پس از 28 مرداد و برای ادامه ی سلطنتش دعا می خوانند و دستش را می بوسیدند که قبله ی عالم به سلامت باشد. حالا هم نوادگان آنها شده اند منتقد و اینبار از منظری دیگر اگر نگوییم بیشتر حرفهایشان شبیه ذبح است.

تاریخ ما پس از مصدق پر شد از حسرت ، که چرا نشد آنچه مصدق خواست. چه شد که 28 مرداد 32 و شعبان جعفری و زاهدی شدند برگی از تاریخ.
در طول این سالهای بدون مصدق هم آمدند آدمهایی که می خواستند شبیهش باشند و یا ما فکر کردیم شبیه او هستند اما هر کدامشان یک جوری لنگ می زدند.

بعد از نیم قرن و چند سال حالا هم هنوز آدمهایی هستند که با شنیدن نام مصدق رگ گردنشان ورم می کنند و اشک توی چشمشان حلق می زند و افسوس می خورند که نشد. حتی کوچکترهای بیست و چند ساله خود را شریک آن ناکامی می دانند. گویی که باید چند نسلی بگذرد تا این حسرت از خونمان خارج شود.

پیرمرد کمر خم کرده، تکیه داده به عصایش توی یک عکس خاکستری که می گویند از عکسهای آخرش است توی روستای احمدآباد همانجایی که شاه تبعیدش کرده بود. جایی که هنوز هم آنجاست و انگار قرار است تبعید آنجا بماند. اینگونه بیاد می آوریمش مردی که هنوز هم برای خیلی ها مصدق است.
| ارسال به دنباله | ارسال به بالاترینسیاست | مهدی محسنی |    |

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://jomhour.org/cgi-bin/cms/mt-tb.cgi/70

Comments


پسر مصدق هنوز زنده است و دکتر زنان و مطبش توی بلوارکشاورز است
ادیتور :
منظورتان را متوجه نشدم؟!

Anonymous || August 19, 2006 11:13 PM


بابااااا!خونه ی جدید مبارک!من دیر اومدم نشد داغ داغ تبریک بگم!D:

judy || August 20, 2006 01:16 PM


اخر تو ای گوساله چه از مصدق میدانی که اظهار نظر میکنی برو به دختر بازیت برس بز مچه
ادیتور:
از لطفتان ممنون . آی پی شما 82.208.10.16 می باشد.

گوساله شناس || August 20, 2006 01:25 PM


به نام خدا
سلام آقامهدي
يه مطلبي از شما در مورد اوين و ...خوندم اومدم نظرم رو كه البته مخالف شماست بنويسم، ولي باديدن مطلبي كه در بيوگرافي در مورد آشفته و بي قرار بودنتون نوشتيد منصرف شدم از بحث سياسي.
دليلش رو نمي دونم ولي شايد به نظرم رسيد شما با اسم فوق زيباي "مهدي" كه نام امام زمانمان "مهدي موعود"ارواحنا فداه است چرا بايد از انقلابي كه متعلق به ايشان است يعني انقلاب اسلامي اينقدر كينه داشته باشيد.
ولي بعد به خودم گفتم كه امثال شما اصلا با انقلاب و ارتباطش با امام عصر(عج)مخالفيد و افكاري از اين دست.....بگذريم....
اللهم عجل لوليك الفرج
ادیتور:
مصطفی عزیز به کامنتت در فرصتی مناسب پاسخ خواهم داد.از ادب و شیوایی کلامتان متشکرم.

مصطفي || August 20, 2006 06:34 PM


Post a comment


نظرات شما پیش از نمایش تایید خواهد شد
تا انجا که امکان دارد از نوشتن نظر خود بصورت فینگلیش خودداری نمایید