پسرک بازیگوش.
دانه دانه اشکهایت را تویش بریز
تا بزرگتر که شدی
یادت بماند دل هیچ عروسکی را نشکنی
و بجای خط خطی کردن آسمان
پرواز را یاد بگیری.
نقاش از رنگ بیزار است
بسان ماهی از آب
تعجب نکنید
انکار این حقیقت
مثل اینست که بخواهید ثابت کنید
زندانبان به زندان دلبسته است
و سلاخ هیچگاه به قناری کوچک
دلباخته نشده بود.
صدایی در گوشم می پیچد:
توی آخرین قاب قهوه ای
هیچ چیز دیدنی نیست
و تو بیهوده فکر می کنی پایان این شعر
اهمیتی دارد.
TrackBack
TrackBack URL for this entry:
http://jomhour.org/cgi-bin/cms/mt-tb.cgi/121
Comments
من خوب می دانم که سلاخ دلباخته قربانیش می شود .
mohammad || October 18, 2006 04:10 PMلولوي قهوه اي ... عروسک صورتی ... آسمان خط خطی... واژه های شعر تو..چه کسی می داند معنایش...جز خود "تو"....:*
لولو || October 18, 2006 05:41 PMدلا رفیق سفر بخت نیک خواهت بس
پاینده بمانی دوست من
جناب حسین درخشان آنقدر شجاعت نداشت تا تا کامنت بنده مبنی بر نوشتن نقد بر نوشته هایش را منتشر کند.
چون دروغهایش رسوا میشد!
باعث تاسفه !
انسان از کجا به کجا میرسه!
عجب!
تمام نشد این داستان شعر هایت؟!
آخرش چسبید ! . مرسی
پوتین || October 18, 2006 11:13 PMسلاخي دل بسته بود مثل زندانبان!
هديه || October 19, 2006 01:36 AMمثل دلبستگی دل به چهار دیواری تنهائی تن!
مرجان || October 20, 2006 12:19 AMزنی از تاریخ
من سراغ دریچه ای می روم که روبه افقی سبز گشوده می شود
به پیشواز کبوتری سرخ که از خاکسترش گل می روید
من از سمت ستاره ها به پیشواز مردی خواهم رفت
که با تمام ابعاد کج و معوج خیالش ، قابل پرستش است
و عاقبت به انتظار کسی خواهم ماند که با سکوتش سخن می گوید
من کسی هستم که با خود ققنوس سوقات می برد
و تنها آرزویش این است که باورش کنند
و در پایان قصه ...
پشت تمام این دریچه های خیس ،
یک افق به سمت پنجره تنهایی من سبز می شود ...
وقتی که باران با تمام قطراتش انتظار مرا باور کند .
من ثبت خواهم شد در تاریخ:
زنی از جنس باران ...
خیس خیس ...
به ا نتظار مردی بود دستفروش...
که در خیابان تلخ تنهایی ، کبوتر سرخ می فروخت .
من
ثبت خواهم شد ،
"در تاریخ"
Post a comment
تا انجا که امکان دارد از نوشتن نظر خود بصورت فینگلیش خودداری نمایید
