متولد شدم در اول اَمرداد ۱۳۵۸و شاید به دلیل هم زمانی زادروزم با روزهای پر آشوب پس از انقلاب اینگونه آشفته و بی قرار ثباتی هستم که کمی دست نیافتنی می نماید

Category Archive

Khozestan BloggerS



Archive Monthly

LoGo


جمهور


NewsLetter


برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را وارد کنید

Add


  ATOM 

Powered by
Movable Type 3.2

:.جمهور پیشین.:




جمهور

جنگ نبود ، صلح نبود ، من صلیبی نبودم!



linkdump


+ArChive+



« پاسخگو ترین دولت! | Main | خواب خرگوشی اصلاح طلبان »

26 مهر 85
قلک برای شکستن نیست
پسرک بازیگوش.
دانه دانه اشکهایت را تویش بریز
تا بزرگتر که شدی
یادت بماند دل هیچ عروسکی را نشکنی
و بجای خط خطی کردن آسمان
پرواز را یاد بگیری.

نقاش از رنگ بیزار است
بسان ماهی از آب
تعجب نکنید
انکار این حقیقت
مثل اینست که بخواهید ثابت کنید
زندانبان به زندان دلبسته است
و سلاخ هیچگاه به قناری کوچک
دلباخته نشده بود.

صدایی در گوشم می پیچد:
توی آخرین قاب قهوه ای
هیچ چیز دیدنی نیست
و تو بیهوده فکر می کنی پایان این شعر
اهمیتی دارد.
| ارسال به دنباله | ارسال به بالاترینشعر و داستان | مهدی محسنی |    |

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://jomhour.org/cgi-bin/cms/mt-tb.cgi/121

Comments


من خوب می دانم که سلاخ دلباخته قربانیش می شود .

mohammad || October 18, 2006 04:10 PM


لولوي قهوه اي ... عروسک صورتی ... آسمان خط خطی... واژه های شعر تو..چه کسی می داند معنایش...جز خود "تو"....:*

لولو || October 18, 2006 05:41 PM


دلا رفیق سفر بخت نیک خواهت بس
پاینده بمانی دوست من

Anonymous || October 18, 2006 08:41 PM


جناب حسین درخشان آنقدر شجاعت نداشت تا تا کامنت بنده مبنی بر نوشتن نقد بر نوشته هایش را منتشر کند.
چون دروغهایش رسوا میشد!
باعث تاسفه !
انسان از کجا به کجا میرسه!

رامین || October 18, 2006 08:54 PM


عجب!
تمام نشد این داستان شعر هایت؟!

رویا || October 18, 2006 09:47 PM


آخرش چسبید ! . مرسی

پوتین || October 18, 2006 11:13 PM


سلاخي دل بسته بود مثل زندانبان!

هديه || October 19, 2006 01:36 AM


مثل دلبستگی دل به چهار دیواری تنهائی تن!

مرجان || October 20, 2006 12:19 AM


زنی از تاریخ
من سراغ دریچه ای می روم که روبه افقی سبز گشوده می شود
به پیشواز کبوتری سرخ که از خاکسترش گل می روید
من از سمت ستاره ها به پیشواز مردی خواهم رفت
که با تمام ابعاد کج و معوج خیالش ، قابل پرستش است
و عاقبت به انتظار کسی خواهم ماند که با سکوتش سخن می گوید
من کسی هستم که با خود ققنوس سوقات می برد
و تنها آرزویش این است که باورش کنند
و در پایان قصه ...
پشت تمام این دریچه های خیس ،
یک افق به سمت پنجره تنهایی من سبز می شود ...
وقتی که باران با تمام قطراتش انتظار مرا باور کند .
من ثبت خواهم شد در تاریخ:
زنی از جنس باران ...
خیس خیس ...
به ا نتظار مردی بود دستفروش...
که در خیابان تلخ تنهایی ، کبوتر سرخ می فروخت .
من
ثبت خواهم شد ،
"در تاریخ"


حورا برهما || October 20, 2006 05:14 PM


Post a comment


نظرات شما پیش از نمایش تایید خواهد شد
تا انجا که امکان دارد از نوشتن نظر خود بصورت فینگلیش خودداری نمایید