متولد شدم در اول اَمرداد ۱۳۵۸و شاید به دلیل هم زمانی زادروزم با روزهای پر آشوب پس از انقلاب اینگونه آشفته و بی قرار ثباتی هستم که کمی دست نیافتنی می نماید

Category Archive

Khozestan BloggerS



Archive Monthly

LoGo


جمهور


NewsLetter


برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را وارد کنید

Add


  ATOM 

Powered by
Movable Type 3.2

:.جمهور پیشین.:




جمهور

جنگ نبود ، صلح نبود ، من صلیبی نبودم!



linkdump


+ArChive+



« تحریم و دیگر هیچ | Main | پاسخگو ترین دولت! »

1 آبان 85
روزگار خوب نیست. روزنامه ی توقیف شده را نمی گویم که اگر خوب نبود توقیفش نمی کردند. روزگار را می گویم در معنای عامش. گاهی چقدر کلمات ساده ای که هر روز از برابرشان بی تفاوت می گذشتیم اهمیت پیدا می کنند.

بارها می شد که ازمقابل تابلوی کوچه ی "نشاط" گذشته بودم اما هیچگاه، تا پس از آنکه روزنامه ی نشاط را توقیف کردند، چنین حسی نداشتم. یک خشم فروخورده درست وقتی که تابلو را می بینی، سراسر وجودت را می گیرد. هر چقدر هم که بخواهی شخصیت اجتماعی-اخلاقی ات را حفظ کنی نمی توانی چند کلمه ی خارج از عرف به زبان نیاوری.

و حالا با خود فکر می کنی که چند کلمه از این دست در ناخودآگاهت وجود دارد و گه گاهی آزارت می دهد. و فکر می کنی که هر چه تعدادشان بیشتر باشد مرتبه ی این حس آزار دهنده بیشتر می شود. پس همین است که می گویند: دانستن زجر است.
به همین بدی هاست
لیست می شوند و رژه می روند
از ابتدای هر روز
تا انتهای آخرین رویای بامداد
و تو فکر می کنی
فردا چگونه خواهد بود
باز هم
به همین بدی ها...
| ارسال به دنباله | ارسال به بالاترینسیاست | مهدی محسنی |    |

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://jomhour.org/cgi-bin/cms/mt-tb.cgi/123

Comments


سلام . راست می گویی . این که بعضی اوقات با دیدن بعضی چیزها خشمی ناخواسته وجودت را فرامی گیرد .
برقرار باشی

mohammad || October 23, 2006 02:05 PM


به به آقا مهدی خودمون.نبینم تو لک باشی(گرچه تو اهواز لک هم زیاد پیدا میشه)...

من او هستم || October 23, 2006 04:24 PM


انتظارش می رفت برادر جان !
راستی ایت لینک جدیده ما رو هم درستش کن .

انوش شاپوری || October 23, 2006 05:49 PM


روزگار به حیات نو برگشت فعلا می شود با نشاط بود و به جامعه امید داشت به زندگی سلامی دوباره داد!!عصر آزادگی در پیش است.یاس های نو را دیده اید که برای دیدن آفتاب امروز و هر روز و صبح امروز روزهای بعد تقلا می کنند؟! از همه ی اینها که بگذریم یادمان نرود آفتابی را که از شرق زبانه می کشد!!
باز هم می رود باز هم می آید مهدی جان...

رویا || October 24, 2006 01:40 AM


زیاد سخت نگیر رفیق
پایان شب سیه سپید است!
یا به قول اون یکی
اندکی صبر سحر نزدیک است!
ببینم دوست نداری توی اون همه وبلاگ یه لینک کوچولو هم به ما بدی؟

رامین || October 24, 2006 12:29 PM


سلام... عیدت مبارک/... موج جدید فیلترینگ دوباره راه افتاده... خدا نصیب نکنه... ان شالله!

بهزاد || October 24, 2006 12:56 PM


بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر ....

نرگس || October 24, 2006 10:36 PM


سلام مي خواستم اگر ممکن است لطف کنی ادرس وبلاگ مسیح علی نژاد را بگذاری توی کامنت...مرسی.
ادیتور:
آدرس وبلاگ مسیح نژاد: [+]

mohsen || October 25, 2006 01:02 AM


سلامي جهت عرض ادب وتشكر از تحليلهاي خوبت كه منرا ياد نوشته هاي مسعود مي اندازد...سانسور باعث شده بود مدتي نتوانم وبلاگت را بخوانم

saghand || October 25, 2006 02:18 AM


و اين خشم دروني ما كي به فرياد تبديل خواهد شد؟

omid || October 25, 2006 11:17 AM


سلام،
دانستن همیشه دردناک بوده و هست... اما هیچ وقت نمی تونم تصور کنم که ندانم و در بیشه معصومیت به چرای علف به تکامل رسیده سرگرم...
حتی تصورش هم دردناکه چه برسه به تجربه اینکه ندانی... دیدی وقتی چیزی رو نمی فهمی چقدر سرت درد میگیره؟ درد دانستن شیرین تره، پس سخت نگیر... سخت نگیر

Anonymous || October 25, 2006 03:57 PM


Post a comment


نظرات شما پیش از نمایش تایید خواهد شد
تا انجا که امکان دارد از نوشتن نظر خود بصورت فینگلیش خودداری نمایید