بارها می شد که ازمقابل تابلوی کوچه ی "نشاط" گذشته بودم اما هیچگاه، تا پس از آنکه روزنامه ی نشاط را توقیف کردند، چنین حسی نداشتم. یک خشم فروخورده درست وقتی که تابلو را می بینی، سراسر وجودت را می گیرد. هر چقدر هم که بخواهی شخصیت اجتماعی-اخلاقی ات را حفظ کنی نمی توانی چند کلمه ی خارج از عرف به زبان نیاوری.
و حالا با خود فکر می کنی که چند کلمه از این دست در ناخودآگاهت وجود دارد و گه گاهی آزارت می دهد. و فکر می کنی که هر چه تعدادشان بیشتر باشد مرتبه ی این حس آزار دهنده بیشتر می شود. پس همین است که می گویند: دانستن زجر است.
به همین بدی هاست
لیست می شوند و رژه می روند
از ابتدای هر روز
تا انتهای آخرین رویای بامداد
و تو فکر می کنی
فردا چگونه خواهد بود
باز هم
به همین بدی ها...
TrackBack
TrackBack URL for this entry:
http://jomhour.org/cgi-bin/cms/mt-tb.cgi/123
Comments
سلام . راست می گویی . این که بعضی اوقات با دیدن بعضی چیزها خشمی ناخواسته وجودت را فرامی گیرد .
برقرار باشی
به به آقا مهدی خودمون.نبینم تو لک باشی(گرچه تو اهواز لک هم زیاد پیدا میشه)...
انتظارش می رفت برادر جان !
راستی ایت لینک جدیده ما رو هم درستش کن .
روزگار به حیات نو برگشت فعلا می شود با نشاط بود و به جامعه امید داشت به زندگی سلامی دوباره داد!!عصر آزادگی در پیش است.یاس های نو را دیده اید که برای دیدن آفتاب امروز و هر روز و صبح امروز روزهای بعد تقلا می کنند؟! از همه ی اینها که بگذریم یادمان نرود آفتابی را که از شرق زبانه می کشد!!
باز هم می رود باز هم می آید مهدی جان...
زیاد سخت نگیر رفیق
پایان شب سیه سپید است!
یا به قول اون یکی
اندکی صبر سحر نزدیک است!
ببینم دوست نداری توی اون همه وبلاگ یه لینک کوچولو هم به ما بدی؟
سلام... عیدت مبارک/... موج جدید فیلترینگ دوباره راه افتاده... خدا نصیب نکنه... ان شالله!
بهزاد || October 24, 2006 12:56 PMبگذرد این روزگار تلخ تر از زهر ....
نرگس || October 24, 2006 10:36 PMسلام مي خواستم اگر ممکن است لطف کنی ادرس وبلاگ مسیح علی نژاد را بگذاری توی کامنت...مرسی.
ادیتور:
آدرس وبلاگ مسیح نژاد: [+]
سلامي جهت عرض ادب وتشكر از تحليلهاي خوبت كه منرا ياد نوشته هاي مسعود مي اندازد...سانسور باعث شده بود مدتي نتوانم وبلاگت را بخوانم
saghand || October 25, 2006 02:18 AMو اين خشم دروني ما كي به فرياد تبديل خواهد شد؟
omid || October 25, 2006 11:17 AMسلام،
دانستن همیشه دردناک بوده و هست... اما هیچ وقت نمی تونم تصور کنم که ندانم و در بیشه معصومیت به چرای علف به تکامل رسیده سرگرم...
حتی تصورش هم دردناکه چه برسه به تجربه اینکه ندانی... دیدی وقتی چیزی رو نمی فهمی چقدر سرت درد میگیره؟ درد دانستن شیرین تره، پس سخت نگیر... سخت نگیر
Post a comment
تا انجا که امکان دارد از نوشتن نظر خود بصورت فینگلیش خودداری نمایید
