اما ۵ تا از کارها و اتفاقات زندگی ام که شاید خیلی ها ندانند:
1- بدترین جنایت ۲۷ سال زندگی ام -البته نه این اواخر- بر می گردد به سانسور کتاب "زنگها برای که به صدا در می آیند" ارنست همینگوی. اوایل دوران راهنماییم بود و بچه مسجدی. این کتاب را که خواندم در اقدامی انقلابی قسمتهای مستهجنش را سوزانم. حالا مثل ... پشیمانم! جالب آنکه همزمان کتاب "اعترافات" روسو را هم می خواندم که شانس آورد و هنوز سالم است.
2- دوم دبیرستان با همکاری برادر کوچکترم با تقلید صدای دختر، زنگ می زدیم به همکلاسی هایم. چند ماهی این روال ادامه داشت و تقریبا همه ی کلاس سرکار بودند. تازه با اعتماد بنفس قرار هم می گذاشتیم و البته دختری سر قرار حاضر نمی شد. تا اینکه ماجرا لو رفت و بقیه اش را حدس بزنید...!
3- سال آخر دبیرستان من مصادف بود با انتخابات ریاست جمهوری دوره ی هفتم. در ابتدا از ناطق نوری خوشم می آمد مطمئن بوم به او رای خواهم داد. تا اینکه روزی که حرفهای خاتمی را شنیدم در میزگردی با دیگر کاندیداها و مجری هم فکر کنم دکتر نهاوندیان بود. از همانجا جرقه ی انحراف از صراط مستقیم زده شد و شدیم اصلاح طلب!
4- در دوران تحصیلم در دانشگاه دوبار تعلیق شدم. اولی در زمان دبیری ام در کانون دانشجویان دانشگاه بود که بعدا هم منحلش کردند. در حکم نوشته بودند بخاطر ایجاد اغتشاش آموزشی با ایراد سخنرانی در تجمع غیر قانونی دانشجویان. ولی در جلسه ی کمیته ی انظباطی ۱۲ مورد اتهامی مطرح شد از جمله ی عدم التزام و اعتقاد به ولایت فقیه ، ایجاد آشوب و درگیری در خارج از دانشگاه، تبلیغ گروههای مخالف نظام از جمله ملی مذهبی ها و نهضت آزادی، شعار علیه مسولان نظام و...! آنقدر اتهامات احمقانه و بدون مدرک بود که در جلسه ی دوم کمیته اصلا صحبتی از آنها نشد.
علت دومین محرومیت از تحصیلم شرم آور است. در همان زمان که تعلیق بودم بچه های کانون اردویی را برگزارکردند و با اصرار و تهدید مرا هم بردند. "یکسال و چند ماه بعد" اعلام شد که اردو مجوز نداشته و ده نفر از ۳۲ نفر شرکت کننده اردو "سه ترم" تعلیق شدند. با دو درجه تخفیف به یک ترم تقلیل یافت. در نهایت هم ۹ نفر را بخشیدند و تنها من مشمول محرومیت شدم!
در حکمم نوشته شده بود به جرم حضور در اردوی بدون مجوز و مختلط -ما که با اتوبوس دانشگاه رفتیم- در روز عاشورا و انجام کارهای خلاف شرع!! اردو مختلط بود اما حتی نزدیک عاشورا هم نبود تازه کدام عمل خلاف شرعی را یک نفره انجام می دهند!!
5- من به شکل باور نکردنی عاشق هر چیزی هستم که کاکائو داشته باشد. بستنی شکلاتی، انواع شکلات مثل هوبی ، مترو ، مارس اسنیکرز، و مهمتر از همه روزی ۲ لیتر شیرکاکائو می خورم. باور کنید براحتی می شود با یک بسته شکلات مرا گول زد. البته تا زمانی که شکلاتها تمام نشود!
برای ادامه ی این بازی من هم ۵ نفر را معرفی می کنم. امیدوارم که تکراری نباشند: پوتین، پویاهه، گناهکار، نیم بطر عرق نعنا ، حُس شعر.
پاورقی:
» ایران بالاخره تحریم شد [آفتاب]
» وبلاگ علیه فراموشی [هنوز]
TrackBack
TrackBack URL for this entry:
http://jomhour.org/cgi-bin/cms/mt-tb.cgi/196
Comments
سلام یار دبستانی من
تصویب تحریمها سرآغاز طرد نهائی رژیم آخوندی از جامعه بینالمللی مبارک باد!
تصویب تحریمها شکستی دیگر برای رژیم آخوندی ...
درود
چشم مقدم روشن!
شما هم که از توابین هستید (چشمک)
بنا به اشتیاقم به همینگوی بگویم پشت کنکور که بودم در کتابخانه دفتر تبلیغات اسلامی(!) قم زنگ ها ... را می خواندم. چند صفحه اش بریده شده بود و من هنوز در حسرت آن چند صفحه (صحنه) ام.
گاهی هم از رفیق قدیم یادی بکنید در این شب های سرد.
هوا بس ناجوان مردانه ...
از ناصر عبداللهی هم بنویس
مرسی
عزیزم
باز خوبه تو رو تعلیق کردن من رو با یه لگد از هنرهای زیبا سوت کردن بیرون
روزبه || December 24, 2006 08:53 AMجالبه همه در دوره راهنمایی بچه مسجدی بودن !دوره آخر دبیرستان شما مارو هم که یکسال پائین تر بودیم به خاطر چسبوندن عکس خاتمی بالای تخته سیاه یکهفته دم دفتر لیچار بار کردن!
داریوش || December 24, 2006 09:19 AMوقتی قضیه«کُلات کو؟» باشه دیگه یه نفره و دونفرش فرقی نمی کنه!
مَتَتی || December 24, 2006 09:48 AMوحشتناك بود! يه دشمن داشتم كه ايشون هم صداش رو دخترونه ميكرد و به پدرم زنگ ميزد و.../
پس طرفدار ناطق نوري بودي؟ چشم ما روشن!
سلام عزیز . خاطرات خیلی زیبایی بود . یه جورایی من رو یاد دوران گذشته ام انداختی . من هم یکبار تعلیق شدم . مثل خودت پس از یک اردو به دانشگاه امام خمینی قزوین ولی من پشت کار تو رو نداشتم که دوباره ادامه بدم برای همین عطائش را به لقائش بخشیدم و ترک تحصیل و دیگر هیچ . اعترافت نسبت به شکلات خیلی جالب بود . برقرار باشی
mohammad || December 24, 2006 11:49 AMسلام
خيييييلي با حال بودن.
كلي خنديديم.
مرسي
فعلا باي
از مرحمتت ممنونم . با اینکه لطف کردی و دعوت کردی باید بگم که جون دادم تا نوشتم .
درود
من هم عاشق شکلات هستم. الآن چند روزی است که در حال ترک هستم. با این نوشته شما دست و پایم سست شد و دارم میردم شکلات بخرم
شایان شلیله || December 24, 2006 04:33 PMاین آخری رو خوب اومدی ولی من از نوع قهوه اش هستم
امين || December 24, 2006 05:56 PMکار جالبی بود.
پروانه کوچک || December 24, 2006 08:51 PMسلام اميدوارم موفق باشيد مطالب عالي داريد لطفابه وبلاگ من سر بزنيد و پيشنهادتون رو در مورد موضوع گفته شده بدهيد ممنون
فرح محسني راد || December 25, 2006 01:29 PMسیر تحولتان تا اصلاح طلبی آخرش بود ...
سهند خانوم || December 25, 2006 08:22 PMاون اقدام بیشتر انتحاری بود تا انقلابی... سربلند و تندرست باشید
Anonymous || December 26, 2006 10:02 PMPost a comment
تا انجا که امکان دارد از نوشتن نظر خود بصورت فینگلیش خودداری نمایید
