متولد شدم در اول اَمرداد ۱۳۵۸و شاید به دلیل هم زمانی زادروزم با روزهای پر آشوب پس از انقلاب اینگونه آشفته و بی قرار ثباتی هستم که کمی دست نیافتنی می نماید

Category Archive

Khozestan BloggerS



Archive Monthly

LoGo


جمهور


NewsLetter


برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را وارد کنید

Add


  ATOM 

Powered by
Movable Type 3.2

:.جمهور پیشین.:




جمهور

جنگ نبود ، صلح نبود ، من صلیبی نبودم!



linkdump


+ArChive+



« آنها از زنان می ترسند | Main | شوکران »

8 بهمن 85
بالاخره پدر پویا امروز صبح عمل شد. با توجه به اینکه به جای بیهوشی بی حسی موضعی صورت گرفت خیلی زود هوشیاری خود را کسب کرد که البته همراه بود با درد بسیار.
وقایع قبل و بعد از عمل داستان جداگانه ای دارد که کمتر کسی است که گذرش به بیمارستان بیفتد و با آن روبرو نگردد. همچنین بیهوده است بخواهیم در پی شباهت سازی میان آنچه مثلا در سریال پرستاران صورت می گیرد و آنچه در بیمارستانهای ما می گذرد باشیم.
باید همه چیزمان به همه چیزمان بیاید. دکتر و بیمارستان و پرستار و حتی بیمار و همراهانش. همه چیزمان جور است و تلاش برای مقصر جلوه دادن بخشی از این جریان خدمات درمانی بیهوده. همه مقصیر.

بعد از بیش از 50 ساعت بی خوابی تصمیم دارم چند ساعتی را با دغدغه و نگرانی کمتری بخوابم. گرچه پویاهه هنوز بیمارستان است و با چشمان گود رفته و تنی خسته باید در کنار دیگر اعضای خانواده به وضعیت پدر رسیدگی کند.
این چند روز با تمامی سختی ها خوب بود و شاید بیشتر بخاطر نتیجه ی حاصل. از سویی تجربه ای تازه برای همه ما که به نوعی در بطن ماجرا بودیم و البته هر کسی به سهم و اندازه خودش و نوع دیدگاهش به حادثه ای که رخ داد و دردسرهای بعد از آن.

اما حالا می خواهم تنم را بسپارم به خواب و فکر نکنم که چرا راننده ی کامیونی که عامل وقوع این حادثه بود، و در اثر آن دو نفر کشته و ده ها تن زخمی شدند، به خود اجازه می دهد فرار کند اینطور معنای انسانیت را خدشه دار نماید.
بدون فکر کردن به اینکه توی این هفت هشت ماشینی که با هم تصادف کرده اند، چه کسی می توانست در موقعیت دیگری باشد و این ماجرا آن وقت چگونه روایت می شد.
اما به یک چیز نمی توانم فکر نکنم. خودم که التقاطی شده ام از حس های متضاد و متناقض. مثل حس شهامتی که در نطفه خفه اش بکنی. و ترسی که از انجام کاری منصرفت نکند. شبیه وقتی که از اولین روز مدرسه ات برگشته ای شاید. حالا چرا اینطور، بماند توضیحش به وقت مناسب.
پاورقی:
» شوکران [+]
» دردسرهای بیمارستان [+]
| ارسال به دنباله | ارسال به بالاترینشخصی | مهدی محسنی |    |

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://jomhour.org/cgi-bin/cms/mt-tb.cgi/240

Comments


خسته نباشی.با آرزوی روزهای شاد وسلامت

Persian Girl || January 28, 2007 03:59 PM


خدا رو شكر كه بهتر شدند

حميد || January 28, 2007 07:25 PM


پدر... مادر... خواهر... و برادر
همه واژگانی هستند که تا هستند شعر می دهم که چه خوب است بدانیمشان، و تا درد می گیردشان، یاد دوست داشتنمان می افتیم و شاید هم این حس از درد ترس و هراس مان نشات می گیرد...
خدا به همه آقا جون ها و بابا ها و مامان ها و مامانی ها و خواهر ها و بــــــــــرادر ها برکت بدهد اگر باشد

Anonymous || January 28, 2007 11:40 PM


تو خودت معنی انسانیتو میدونی ؟

Anonymous || April 23, 2007 03:33 PM


Post a comment


نظرات شما پیش از نمایش تایید خواهد شد
تا انجا که امکان دارد از نوشتن نظر خود بصورت فینگلیش خودداری نمایید