دو شعر

6 نظر | شعر و داستان
[1]
لبخند می زنی و دلم مست می شود
هر آنچه نیست با تو ولی هست می شود
باور کنید دست خودم نیست عاشقی
می آید و به روی دلم بست می شود

[2]
گفتی سلام می کنمت وقتی کسی نبود
لمس مدام می کنمت وقتی کسی نبود
گفتی در انتهای هر شب و در ابتدای روز
غرق پیام می کنمت وقتی کسی نبود
اینجا کسی نبود، شنیدم آهسته گفته ای
بیچاره خام می کنمت وقتی کسی نبود

6 نظر

سلام.خط آخرو نمینوشتی بهتر بود! من که دوست ندارم مدام به خودم بگم دارم خودمو گول میزنم.بااینکه واقعیته.

با درود
سایت ما تمایل به تبادل لینک با سایت شما را دارد
در صورتی که شما نیز مایل هستید , به سایت ما بیاید و ما را در جریان قرار دهید ...
ممنون

ما،
چون ماهيان فتاده به دريا،
بر آبها رها،
با ضربه هاي موج ز هم دور مي شويم،
با بازوان باز،
امواج آب را،
تسخير مي‌كنيم؛
مغرور مي‌شويم.
اما،
ناگاه اگر به هذيان شود دچار،
درياي نيلگون بر ما چه مي‌رود
چون ماهيان فتاده به دريا بر موجها رها؟؟؟؟

قرارهاي عاشقيت بي قرارتر...
لحظه‌هاي همنفسيت مستدام‌تر...

شعرهایتان را خوردیم...ببخشید خواندیم. آن قسمتی که گفتید بست می شود همان بست می نشیند مد نظرتان بود دیگر؟ بله دوست جان؟

می بینم که شما هم عاشق شده اید!

نظر بدهید

برای اشتراک خبرنامه ایمیل خود را وارد کنید

Instagram