روز آزادی !

یک نظر | شعر و داستان
متن و شعر زیر را یکی از دوستانم برای درج در وبلاگ ارسال کرده است. بنا به دلایلی از من خواسته که نامش را درج نکنم.
حلاج را گفتند عشق چیست؟ گفت امروز بینی و فردا بینی و پسین فردا. آنروز بردارش کردند، فردا آتشش زدند و پسین فردا خاکسترش را بر باد دادند.
عطار نیشابوری

با هر بهاری عاشق گلزارمان کردند
هنگام گل چیدن که شد انذارمان کردند
شاید بهای عشق را این گونه باید داد
هنگامه ی وصل و جدا از یارمان کردند
ما ادعای گل شدن در باغ می کردیم
پیش علف های بیابان خارمان کردند
آموزش پروازمان دادند یک چندی
وقت پریدن راهی بازارمان کردند
اندازه ی هفتاد پیغمبر در این وادی
اعجاز کردیم آخرش انکارمان کردند
از عالم وآدم که ما هم جزوشان بودیم
آن قدر بد گفتند تا بیزارمان کردند
طاقت نیاوردند از حق گفتن مارا
بر بادمان دادند یا بر دارمان کردند
ما ادعای گل شدن در باغ می کردیم
پیش علف های بیابان خوارمان کردند
ما خواب می دیدیم فردا روز آزادی ایست
نامردمان از خواب هم بیدارمان کردند

یک نظر

من که میدونم کیه !!

تازه فیلمشم دارم !!

کپی رایت رو رعایت نکنی لو ش میدم.

این شعر اختصاصا برای مراسم شب یلدای ما نوشته شده

برای اشتراک خبرنامه ایمیل خود را وارد کنید

Instagram