مطالب منتشر شده با موضوع شعر و داستان

معرفی کتاب: نیمه ی انارِ

یک نظر | شعر و داستان
«گفت نامم عشق است از عناصر هستی ام و مخالف نیستی. جانب داری من از حیات به سبب عشقی است که به وی دارم ف اما به راستی قضاوت کار من نیست؛ من تنها شاهدی عاشق بودم.»
بر گرفته از داستان حیات و ممات . مجموع داستان نیمه ی انار . نوشته پرچین همدانی . چاپ اول . 1388. برای تهیه این مجموعه از داستانهای کوتاه ، اولین اثر پرچین همدانی به قیمت 1200 تومان می توانید ادرس کامل خود را به شماره 09192633008 اس ام اس کنید و کتاب را از طریق پست رایگان تحویل بگیرید.

حرامیان، حرامتان!

3 نظر | شعر و داستان
مجتبی در ایمیلی برای نوشته است:«یادداشتت در مورد اون جانباز خیلی من رو تحت تاثیر قرار داد . وقتی خبرش برام میل شد این شعر هم به همراهش برام اومد. حیفم اومد تو نداشته باشیش:
شعری از ابولفضل سپهر، شاعری که در جنگ هم حضور داشته و فکر کنم یکبار که به مجلس راهش ندادند سروده باشد:

به جبهه ها، رشادتم
به سالها اسارتم
خنده صبح و شامتان
حرامیان، حرامتان

داس عدو به گردنم
شخم عدو بر بدنم
گندم بی همتتان
حرامیان، حرامتان

ماهی شط خون چه شد؟
عشق چه شد؟جنون چه شد؟
دور شده ز کامتان
حرامیان، حرامتان

عبد چه شد؟ خدا چه شد؟
دیانت و رضا چه شد؟
گسیخته لجامتان
حرامیان، حرامتان

هم نفس آه که شد؟
یوسف صد چاه که شد؟
پله و نردبانتان
حرامیان، حرامتان

همسفران همنفس
پریده از کنج قفس
مرغ هوس به بامتان
حرامیان، حرامتان

طبع شکم باره تان
مرکب راه وارتان
قرعه که زد به نامتان؟
حرامیان، حرامتان

جبهه به خون کشیده شد
حنجره بس دریده شد
طراوت کلامتان
حرامیان، حرامتان

راهی صد کمین که شد؟
معبر روی مین که شد؟
معبر زیر گامتان
حرامیان، حرامتان

خانه ام افروخته شد
بام به کف دوخته شد
امنیت خانه تان
حرامیان، حرامتان

کشته صد پاره که شد؟
به خصم دون چاره که شد؟
دوامتان، دوامتان
حرامیان، حرامتان

برف من و بام شما
درد من و دام شما
وسعت بام و دامتان
حرامیان، حرامتان

خنده به اشک مادرم
نمک به زخم همسرم
مادرتان، همسرتان
حرامیان، حرامتان

روز آزادی !

یک نظر | شعر و داستان
متن و شعر زیر را یکی از دوستانم برای درج در وبلاگ ارسال کرده است. بنا به دلایلی از من خواسته که نامش را درج نکنم.
حلاج را گفتند عشق چیست؟ گفت امروز بینی و فردا بینی و پسین فردا. آنروز بردارش کردند، فردا آتشش زدند و پسین فردا خاکسترش را بر باد دادند.
عطار نیشابوری

با هر بهاری عاشق گلزارمان کردند
هنگام گل چیدن که شد انذارمان کردند
شاید بهای عشق را این گونه باید داد
هنگامه ی وصل و جدا از یارمان کردند
ما ادعای گل شدن در باغ می کردیم
پیش علف های بیابان خارمان کردند
آموزش پروازمان دادند یک چندی
وقت پریدن راهی بازارمان کردند
اندازه ی هفتاد پیغمبر در این وادی
اعجاز کردیم آخرش انکارمان کردند
از عالم وآدم که ما هم جزوشان بودیم
آن قدر بد گفتند تا بیزارمان کردند
طاقت نیاوردند از حق گفتن مارا
بر بادمان دادند یا بر دارمان کردند
ما ادعای گل شدن در باغ می کردیم
پیش علف های بیابان خوارمان کردند
ما خواب می دیدیم فردا روز آزادی ایست
نامردمان از خواب هم بیدارمان کردند

دو شعر

6 نظر | شعر و داستان
[1]
لبخند می زنی و دلم مست می شود
هر آنچه نیست با تو ولی هست می شود
باور کنید دست خودم نیست عاشقی
می آید و به روی دلم بست می شود

[2]
گفتی سلام می کنمت وقتی کسی نبود
لمس مدام می کنمت وقتی کسی نبود
گفتی در انتهای هر شب و در ابتدای روز
غرق پیام می کنمت وقتی کسی نبود
اینجا کسی نبود، شنیدم آهسته گفته ای
بیچاره خام می کنمت وقتی کسی نبود

شهر گناه

5 نظر | شعر و داستان
کرور کرور صورتکان رنگ رنگ
پشت پنجره های مات
پنهانند
در تسلط بی قاعده بادهای بنفش
تنها تویی که بی هراس
عاشق می شوی

پریا

| شعر و داستان
آتیش! آتیش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چیزی به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن

الان غلاما وایسادن که مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش کنن
عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش کنن
به جائی که شنگولش کنن
سکه یه پولش کنن:
دست همو بچسبن
دور یاور برقصن
« حمومک مورچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
« قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو » در بیارن

پریا! بسه دیگه های های تون
گریه تاون، وای وای تون! » ...[+]

بارانی باید

| شعر و داستان
این شعر را دیروز در وبلاگ یاهو 360 نوشته بودم.با اندک تغییری در اینجا نیز می آورم.

در پشت شیشه ی مه گرفته ی
این چهار دیواری
چشمانی مخفی است
و دستانی در پی همبستری با باد.

برهنه به وقت تولد
برهنه به وقت مرگ
پس این کدام آیه است که مرا می خواند
به تن سپردن به این پیله های ابریشمی

هنوز هم در پی کوچ پنجره ها
دیوارها غمگینند
و چشمانی در انتظار
و لبانی حسرت بوسیدن باد را دارند.

بارانی باید
تا بشوید این شهوت آلوده به خونت را.

تیک تاک

12 نظر | شعر و داستان
پشت هر طپشی
لحظه ای مخفی است!

تکرار ثانيه ها
روز را تجسم می کند
پس روز چيست ، جز طپش های مداوم
در دور تسلسلی دوار!


آی زمان بی لگام!
هرزگی بی انسجام اجزايت
مستم می کند و
شهوت همبستری با تو، سستم.

توی قاب های کج و معوج
ردیف ردیف
مردان کلاه نمدی و زنان روبنده دار
پشت هر تیک تاکی ، معاشقه می کنند.

تاریح تکرار نشده است
اما هنوز
پشت هر طپشی
لحظه ای مخفی است!
مطلب قبلی را که نوشتم، ساعتی نگذشت که پشیمان شدم. پشیمان از اینکه چرا اینقدر زود رنج شده ام و تحمل چهار فحش وبلاگی را هم ندارد. کم نیستند دوستانی که به این دردسرها گرفتارند.
پیش از نوشتن آن مطلب دلم می خواست شعری از دوست نازنینم، مونا زنده دل بنویسم. شاعری که در سرودن غزل های پست مدرن استعداد قابل تحسینی دارد.سال گذشته در جمهور پیشین در مورد کتاب شعر مشترکش با هدی قریشی مطلب کوتاهی نوشته بودم.
کتابی با عنوان "صدای موجی زن" که چاپ اول آن سال 1384 توسط انتشارات سخن گستر صورت گرفته است. عنوان کتاب برگرفته از شعر "باران، صدای موجی زن، پیچ رادیو"ی مونای عزیز است.

مونا زنده دل وبلاگی هم با عنوان "مثل کسی که کیست" دارد که گاهی شعرهای جدیدش را در آنجا منتشر می کند.در بازی شب یلدای در مورد عنوان کتاب مشترکش با قریشی می نویسد:« یکی از دهها دلیل رها کردن وبلاگ سابقم اسمش بود : صدای موجی زن! این عبارت را در بافت کلی شعرم خیلی دوست دارم اما به تنهایی ازش بیزارم.
وقتی هم قرار شد اسم کتاب این باشد تا مدت ها عصبی بودم و بدون اینکه حتی یک پیشنهاد به جای آن داشته باشم فقط می گفتم من از این اسم بدم میاد!
منتها از آنجا که از قدیم گفته اند عشق بعد از ازدواج به وجود می آید من هم کوتاه آمدم و منتظر ماندم که بعد از چاپ کتاب عاشق اسمش بشوم که تا به حال این اتفاق نیفتاده و الان هم دقیقا احساس مادری را دارم که اسم پدر شوهر مرحومش را گذاشته اند روی تنها بچه اش!»

شعر زیر یکی از آثار کتاب "صدای موجی زن" است:
بهارآمده یک داغ نو به من بدهد
ترا بگیرد و احساس بی... شدن بدهد
صدای درد مرا می شود ببینی یار!
اگر خدا به غزل های من دهن بدهد
خدا خیال ندارد مرا پرنده کند
خدا خیال ندارد ترا به من بدهد
خدا خیال ندارد که باغ سیبش را
به ما زنان غم انگیز بی وطن بدهد
بهشت مال خودش با فرشته های عزیز!
مجال در بغل تو گریستن بدهد
مرا ببخش اگر حالم آنقدر خوش نیست
که شعر خط خطی ام عطر نسترن بدهد...

...پرنده می رود از بس بهار غمگین است
پرنده رفته به پاییز باغ تن بدهد...

پاورقی:
» نقد ، انصاف ، جمهور [انوش]
» عکس : بوتیک [نگاتیو]
» شعری تازه ای از مونا در وبلاگ لیلی نیکونظر [لولیان]
* اصل این شعر از زنده دل به این صورت است:
یک زن که روی نعش دقایق نشسته ام
یک گوشه مثل آیینه دق نشسته ام

THE END

8 نظر | شعر و داستان
گاهی برای دلم اینجا هم می نویسم. چند روز پیش بود که نوشتم:
«شروعش با تو. توی یک تابستان داغ، کمی داغتر از تن تبدارت بود. چه کسی گفت: "عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش" نکوشیدم! نه؟ و حالا فكر مي كنم مگر تفاوتی هم دارد.
به باور من دروغ، شروع آفرینش بود. وقتی که از سیب منع شدیم و حالا تکرار هر روزه ی این آغاز، یادآور چیزهای خوبی است که دیگر نداریمشان. حتی خودمان را می گویم.»
فیروزه ی نازنین در زیر آن متن شعری نوشته بود که قرار شد در اینجا نقلش کنم. نظرم را پیشتر به ایشان گفته ام پس اینجا قضاوت را می گذارم به عهده ی خوانندگان.

وای حوا !
چه گناهکارانه به تو حسودی ام می شود
نمی دانم اگر من تو بودم
یا جای تو بودم
آیا آن قدر جسور بودم که همپای آدم میوه بچینم؟
که گندم درو کنم؟
وای حوا !
کاش ذره ای
کمی، حتی خیالی
جسارت تو را داشتم
اینجا! روی زمین،
اگر همه چیز هم منعت شده باشد
باز هم نمی توانی هبوط کنی.
اینجا همه چیز خود هبوط است
همه چیز.

برای اشتراک خبرنامه ایمیل خود را وارد کنید

Instagram