متولد شدم در اول اَمرداد ۱۳۵۸و شاید به دلیل هم زمانی زادروزم با روزهای پر آشوب پس از انقلاب اینگونه آشفته و بی قرار ثباتی هستم که کمی دست نیافتنی می نماید

Category Archive

Khozestan BloggerS



Archive Monthly

LoGo


جمهور


Add


  ATOM 

Powered by
Movable Type 3.2

:.جمهور پیشین.:




جمهور

جنگ نبود ، صلح نبود ، من صلیبی نبودم!



Main


[1]
لبخند می زنی و دلم مست می شود
هر آنچه نیست با تو ولی هست می شود
باور کنید دست خودم نیست عاشقی
می آید و به روی دلم بست می شود

[2]
گفتی سلام می کنمت وقتی کسی نبود
لمس مدام می کنمت وقتی کسی نبود
گفتی در انتهای هر شب و در ابتدای روز
غرق پیام می کنمت وقتی کسی نبود
اینجا کسی نبود، شنیدم آهسته گفته ای
بیچاره خام می کنمت وقتی کسی نبود
 | مهدی محسنی |  0 دنبالک  |  6 نظر |


کرور کرور صورتکان رنگ رنگ
پشت پنجره های مات
پنهانند
در تسلط بی قاعده بادهای بنفش
تنها تویی که بی هراس
عاشق می شوی
 | مهدی محسنی |  0 دنبالک  |  5 نظر |


آتیش! آتیش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چیزی به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن

الان غلاما وایسادن که مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش کنن
عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش کنن
به جائی که شنگولش کنن
سکه یه پولش کنن:
دست همو بچسبن
دور یاور برقصن
« حمومک مورچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
« قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو » در بیارن

پریا! بسه دیگه های های تون
گریه تاون، وای وای تون! » ...[+]
 | مهدی محسنی |  0 دنبالک  |   |


این شعر را دیروز در وبلاگ یاهو 360 نوشته بودم.با اندک تغییری در اینجا نیز می آورم.

در پشت شیشه ی مه گرفته ی
این چهار دیواری
چشمانی مخفی است
و دستانی در پی همبستری با باد.

برهنه به وقت تولد
برهنه به وقت مرگ
پس این کدام آیه است که مرا می خواند
به تن سپردن به این پیله های ابریشمی

هنوز هم در پی کوچ پنجره ها
دیوارها غمگینند
و چشمانی در انتظار
و لبانی حسرت بوسیدن باد را دارند.

بارانی باید
تا بشوید این شهوت آلوده به خونت را.
 | مهدی محسنی |  0 دنبالک  |   |


پشت هر طپشی
لحظه ای مخفی است!

تکرار ثانيه ها
روز را تجسم می کند
پس روز چيست ، جز طپش های مداوم
در دور تسلسلی دوار!


آی زمان بی لگام!
هرزگی بی انسجام اجزايت
مستم می کند و
شهوت همبستری با تو، سستم.

توی قاب های کج و معوج
ردیف ردیف
مردان کلاه نمدی و زنان روبنده دار
پشت هر تیک تاکی ، معاشقه می کنند.

تاریح تکرار نشده است
اما هنوز
پشت هر طپشی
لحظه ای مخفی است!
 | مهدی محسنی |  0 دنبالک  |  12 نظر |


مطلب قبلی را که نوشتم، ساعتی نگذشت که پشیمان شدم. پشیمان از اینکه چرا اینقدر زود رنج شده ام و تحمل چهار فحش وبلاگی را هم ندارد. کم نیستند دوستانی که به این دردسرها گرفتارند.
پیش از نوشتن آن مطلب دلم می خواست شعری از دوست نازنینم، مونا زنده دل بنویسم. شاعری که در سرودن غزل های پست مدرن استعداد قابل تحسینی دارد.سال گذشته در جمهور پیشین در مورد کتاب شعر مشترکش با هدی قریشی مطلب کوتاهی نوشته بودم.
کتابی با عنوان "صدای موجی زن" که چاپ اول آن سال 1384 توسط انتشارات سخن گستر صورت گرفته است. عنوان کتاب برگرفته از شعر "باران، صدای موجی زن، پیچ رادیو"ی مونای عزیز است.

مونا زنده دل وبلاگی هم با عنوان "مثل کسی که کیست" دارد که گاهی شعرهای جدیدش را در آنجا منتشر می کند.در بازی شب یلدای در مورد عنوان کتاب مشترکش با قریشی می نویسد:« یکی از دهها دلیل رها کردن وبلاگ سابقم اسمش بود : صدای موجی زن! این عبارت را در بافت کلی شعرم خیلی دوست دارم اما به تنهایی ازش بیزارم.
وقتی هم قرار شد اسم کتاب این باشد تا مدت ها عصبی بودم و بدون اینکه حتی یک پیشنهاد به جای آن داشته باشم فقط می گفتم من از این اسم بدم میاد!
منتها از آنجا که از قدیم گفته اند عشق بعد از ازدواج به وجود می آید من هم کوتاه آمدم و منتظر ماندم که بعد از چاپ کتاب عاشق اسمش بشوم که تا به حال این اتفاق نیفتاده و الان هم دقیقا احساس مادری را دارم که اسم پدر شوهر مرحومش را گذاشته اند روی تنها بچه اش!»

شعر زیر یکی از آثار کتاب "صدای موجی زن" است:
بهارآمده یک داغ نو به من بدهد
ترا بگیرد و احساس بی... شدن بدهد
صدای درد مرا می شود ببینی یار!
اگر خدا به غزل های من دهن بدهد
خدا خیال ندارد مرا پرنده کند
خدا خیال ندارد ترا به من بدهد
خدا خیال ندارد که باغ سیبش را
به ما زنان غم انگیز بی وطن بدهد
بهشت مال خودش با فرشته های عزیز!
مجال در بغل تو گریستن بدهد
مرا ببخش اگر حالم آنقدر خوش نیست
که شعر خط خطی ام عطر نسترن بدهد...

...پرنده می رود از بس بهار غمگین است
پرنده رفته به پاییز باغ تن بدهد...

پاورقی:
» نقد ، انصاف ، جمهور [انوش]
» عکس : بوتیک [نگاتیو]
» شعری تازه ای از مونا در وبلاگ لیلی نیکونظر [لولیان]
* اصل این شعر از زنده دل به این صورت است:
یک زن که روی نعش دقایق نشسته ام
یک گوشه مثل آیینه دق نشسته ام
 | مهدی محسنی |  0 دنبالک  |  10 نظر |


گاهی برای دلم اینجا هم می نویسم. چند روز پیش بود که نوشتم:
«شروعش با تو. توی یک تابستان داغ، کمی داغتر از تن تبدارت بود. چه کسی گفت: "عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش" نکوشیدم! نه؟ و حالا فكر مي كنم مگر تفاوتی هم دارد.
به باور من دروغ، شروع آفرینش بود. وقتی که از سیب منع شدیم و حالا تکرار هر روزه ی این آغاز، یادآور چیزهای خوبی است که دیگر نداریمشان. حتی خودمان را می گویم.»
فیروزه ی نازنین در زیر آن متن شعری نوشته بود که قرار شد در اینجا نقلش کنم. نظرم را پیشتر به ایشان گفته ام پس اینجا قضاوت را می گذارم به عهده ی خوانندگان.

وای حوا !
چه گناهکارانه به تو حسودی ام می شود
نمی دانم اگر من تو بودم
یا جای تو بودم
آیا آن قدر جسور بودم که همپای آدم میوه بچینم؟
که گندم درو کنم؟
وای حوا !
کاش ذره ای
کمی، حتی خیالی
جسارت تو را داشتم
اینجا! روی زمین،
اگر همه چیز هم منعت شده باشد
باز هم نمی توانی هبوط کنی.
اینجا همه چیز خود هبوط است
همه چیز.
 | مهدی محسنی |  0 دنبالک  |  8 نظر |


روزگار خوب نیست. روزنامه ی توقیف شده را نمی گویم که اگر خوب نبود توقیفش نمی کردند. روزگار را می گویم در معنای عامش. گاهی چقدر کلمات ساده ای که هر روز از برابرشان بی تفاوت می گذشتیم اهمیت پیدا می کنند.

بارها می شد که ازمقابل تابلوی کوچه ی "نشاط" گذشته بودم اما هیچگاه، تا پس از آنکه روزنامه ی نشاط را توقیف کردند، چنین حسی نداشتم. یک خشم فروخورده درست وقتی که تابلو را می بینی، سراسر وجودت را می گیرد. هر چقدر هم که بخواهی شخصیت اجتماعی-اخلاقی ات را حفظ کنی نمی توانی چند کلمه ی خارج از عرف به زبان نیاوری.

و حالا با خود فکر می کنی که چند کلمه از این دست در ناخودآگاهت وجود دارد و گه گاهی آزارت می دهد. و فکر می کنی که هر چه تعدادشان بیشتر باشد مرتبه ی این حس آزار دهنده بیشتر می شود. پس همین است که می گویند: دانستن زجر است.
به همین بدی هاست
لیست می شوند و رژه می روند
از ابتدای هر روز
تا انتهای آخرین رویای بامداد
و تو فکر می کنی
فردا چگونه خواهد بود
باز هم
به همین بدی ها...
 | مهدی محسنی |  0 دنبالک  |  11 نظر |


قلک برای شکستن نیست
پسرک بازیگوش.
دانه دانه اشکهایت را تویش بریز
تا بزرگتر که شدی
یادت بماند دل هیچ عروسکی را نشکنی
و بجای خط خطی کردن آسمان
پرواز را یاد بگیری.

نقاش از رنگ بیزار است
بسان ماهی از آب
تعجب نکنید
انکار این حقیقت
مثل اینست که بخواهید ثابت کنید
زندانبان به زندان دلبسته است
و سلاخ هیچگاه به قناری کوچک
دلباخته نشده بود.

صدایی در گوشم می پیچد:
توی آخرین قاب قهوه ای
هیچ چیز دیدنی نیست
و تو بیهوده فکر می کنی پایان این شعر
اهمیتی دارد.
 | مهدی محسنی |  0 دنبالک  |  9 نظر |


تقدیم به مادر اکبر محمدی
باور کنید
ترانه های نخوانده بسیارند
هنوز مانده تا رقص مان
در انتهای بامداد رویاها
اما تو نیستی
هزار قافیه تنگ آمده
و جای خالیت انگار
با سیل اشکهای مادر پر نمی شود
آن کس که گفت:
«سلاخی زار می گریست...»
در گور خفته است
و تو در پایان یک تقدس هفت ساله
رفته ای.
پاورقی:
اکبر محمدی در زندان اوین درگذشت. [لینک]
 | مهدی محسنی |  0 دنبالک  |   |


هر روز صبح
عین ابتدای خلقت می شوی
منعت می کنند و
تو انگار حریص دانستن باشی.

آفتاب نزده بیداری تا خود روز
بی تابیت شبیه اولین بی تابیهای آدم است و
دردش شاید
بقدر درد زایمان حوا.

از تو می پرسم
بانوی مو شلالی قصه های اساطیری
در انتهای کدام داستان گم شدی
در رقابت کدام نگاه ناخوانده.

شعر نبودی بخوانمت
قصه نبودی روایت شوی
نه ندا و آهنگی
شبیه مستی پیش از اولین هم خوابی
کمی غلیظ تر از کلمه ی "عشق" بدون دلیل
شاید.

انتهای داستان
شروع خلقت دوباره بود
شبیه بازی کودکانه ی روزگار
مثل وقتی که خدا گل بازی می کرد.
 | مهدی محسنی |  0 دنبالک  |   |


حالا آنقدر غریبه‌ایم
که انگار
هزار سالِ نوری فاصله است
بین چشم‌هایمان
و دست‌هایمان
و تن‌هایمان
و کم کم فراموش خواهم کرد
رنگ چشمهایت را
در آن هم‌آغوشی عصر بهار
و تو فراموش خواهی کرد
مرا
و خط خواهی زد
این دو سال را
و خواهی رفت
به جایی
دور از من
اما به یاد خواهم داشت
تو را
در تمام نشانه‌ها
و رنگ زرد
و بغضی
که گلویم را خواهد فشرد
حتی
با این فاصله‌ی
نوری
و دست‌هایی که دیگر وجود نخواهند داشت
تا من
بر سر انگشتانش
بوسه بزنم

خداحافظ

پاورقی:
این شعر برگرفته از وبلاگ پرگلک است.البته با اجازه ی ایشان در اینجا نقل شد و احتمالا مناسبتی دارد. نظرات را هم می بندم تا خودم به تنهایی کیف وافر ببرم.چون در این مورد خاص تصمیم ندارم به نظر دیگران توجه ای کنم.این را هم بگذارید به حساب بخش توتالیته ی مخفی شخصیتم!
 | مهدی محسنی |  0 دنبالک  |   |


کنار رودخانه نشسته بود
ماه که به آسمان آمد
احساس کرد از هر زمانی به مرگ نزدیکتر است:
عزرائیل دوست داشتنی
پیش از هر تصمیمی، گوشی را بردار و به خدا زنگی بزن!

شاید این اتفاق نیفتاده باشد:
تکرار یک دروغ تلخ در یک نمایشنامه ی مضحک
خواستن ،  توانستن نبود.

شاعر به اینجا که رسید
شیطان قهقه ای سر داد، قهوه ی تلخش را تا ته نوشید
فنجان وارو شد روی آخر ماجرا

بنظر رسید ریتم آهنگ تندتر شده باشد
ه ی چ ک س،  دستانش در میان دستان شاعر بود
صدا زد:
به بوقچی -اسرافیل را اینگونه میخواند-
سفارش کنید کمی صبر کند
تا جمله ی مناسبی بیابم شاید عطش خواستن را به یاد بیا...
جمله منعقد نشده بود که یادش آمد
شاعر را در چند سطر پیش جا گذاشته است.

چه اهمیتی دارد شاعری که نمی تواند شعر بگوید و
شیطان به روی بردنش شرط بسته است.

قصه به اینجا که رسید
تو فکر کردی که مثل همیشه دروغ می گویم
اما اول این ماجرا را برایت تعریف نکرده بودم؛

قبل از شروع این نمایش شرم آور
حتی قبل از اینکه شاعر متولد شود
دویل* به فنجان نگاهی انداخت و
با نیش خندی دو کلمه را آهسته در گوشم نجوا کرد:
ک ی ش   و   م ا ت !

پاورقی:*دویل: devil: شیطان ، نویسنده ی مزدور
 | مهدی محسنی |  0 دنبالک  |   |


نویسنده ی وبلاگ نیم بطر عرق نعنا از آن دست بلاگرهایی است که سیر صعودی خود را زود طی کرده است و کم کم می رود به نگارشی مختص خودش دست پیدا کند.این وبلاگ که در ابتدا شعرهای پراکنده  قناعت می نمود اما حالا به نگارش و تراوشان مولف مزین شده است.
ریتم مناسب و زبان شعری خاص و پیشرفت سریع، از مهمترین مشخصات مولف این وبلاگ می باشد. از آخرین شعرهای این وبلاگ -با اندکی تصحیح- یکی در پی می آید:

از تو می گویم شاعر شعرهایم
من از تو حرف می زنم از نهایت تو
و از نهایت با تو بودن جریان روح تو در من
کنار تو ساقه ی وجودم نمی لرزد
چشمانم را می بندم
دستانت به دورم می پیچد
و نزدیک تر از هر زمانی می شوی، به من
نزدیک تر از خودم
و باز چشمانم را می بندم، بسته تر
نفس می کشم، در نفسهایت گم می شوم.
ای کرانه ی من
لبانم را با شبیخون بوسه هایت آشنا کن
مرا خواب کن زیر یک شاخه...
تا در طلوع گل یاسی از پشت انگشتان تو بیدار شوم.
پاورقی:
» اصل شعر را در اینجا بخوانید.
 | مهدی محسنی |  0 دنبالک  |   |


امید حلالی از آن دست شاعر های خوزستانی است که در ابتدا پیشرفت سریع و خوبی داشت.او که متولد ۱۳۵۵ است تحصیلات خود را در رشته ی مهندسی عمران به پایان برده است.از او چندین اثر به چاپ رسیده که می توان به: پرندگان بی وقت و آبي مختصر (مجموعه شعر۷۶)، نيهيل nihil (مجموعه شعر ۷۹) جزو ۵ مجموعه برگزيده نخستين جشنواره شعر كارنامه، بازخواني عقل سرخ شهاب الدين سهروردی (تفسير۸۱)، تحليل ساختاري قصه های هزار و يكشب اشاره کرد.او آثاری هم در دست چاپ دارد.
قضاوت در مورد امید حلالی برای من سخت است.شروع شناختم به کتاب نیهیل او بر می گردد.آنجا که شاید به حال و هوای امروز او فاصله ی بیشتری دارد:

شما متهم هستید که یک مین انفجاری را در یک سطر ناشناس شعرتان جاسازی کرده اید
و چند مخاطب کشته ی احتمالی از شعر شما شکایت کرده اند
در ضمن هر روز حدودای عصر
با یک شاخه گل سرخ در اتاق ایزوله ناپدید شده اید
شاعر به این مشکوکی     یعنی چه؟
مدح گلوی پرنده
هجو تیغ چاقو
...
حلقه ی مفقوده ی قتلهای زنجیره ای . از مجموعه نیهیل

از این دست نمونه ها در نیهیل بسیار است.نمونه هایی که به اعتقاد من در دیگر کارهای نه چندان پر شمار امید حلالی تکرار نشد.در این مجموعه به گفتهی خودش شعری را هم به «دوست و شاعر شهیدم در کوی دانشگاه تهران(تیرماه ۷۸) عزت الله ابراهیم نژاد که عزت ما بود» تقدیم می کند.کتاب بازخوانی عقل سرخ شهاب الدین سهروردی هم از آن تفاسیر سنگینی است که شاید چندباره و چندباره خواندم و چیزی حاصل نشد.به قول خود حلالی:ندایی آمد و نوشته شد و دیگر تکرار نمی شود.
حلالی که در این سالها بیشتر درگیر کارهای اجرایی فرهنگی و سیاسی شده است،از ۷۶ تاکنون در روزنامه های مختلف فعالیت نموده و همچنان سردبیر هفته نامه ی فرهنگ خوزستان است.او همچنین موسس و مدیرپایگاه خبری شوشان است.
او در توصیف فعالیتهای سیاسی خود نوشته است:نایب رییس حزب مردمسالاری در خوزستان تا سال ۸۰ و استفا از این حزب.فعلا مستقل و منتقد و احتمالا دگر اندیش.
پیوند:
» سایت شخصی امید حلالی
» پایگاه خبری شوشان
*برگرفته از شعر " از بابت اینکه هنوز شعله وریم . مجموعه نیهیل "
 | مهدی محسنی |  0 دنبالک  |   |


شعر زیر از پویا حشمتی است.پویاهه که در وبلاگ نویسی کارش حرف ندارد در شعر نیز همیشه آدم را متحیر می کند.حیف که کمی در این زمینه تنبل است.

دوباره اگر سيب افتاده باشد و
تو باشد و
قلپ قلپ بالا انداخته باشد
گوسفند
اگر تو باشد و
نچريده باشم

*
خيلی هم سه شنبه نبود
پنجره نبود
اين ور ِ در نبودی و
گوسفندان که بادگلو ميزدند
يکی يکی
شقيقه هايم سفيد نبود و
قلپ قلپ بالا انداخته نبودم

*
سه شنبه
همه خيابان ، يک نفره
سوار تمام اتاق های نارنجی
توی خودم سگ می بندم
اگر که تو نباشی و نچريده باشم
 | مهدی محسنی |  0 دنبالک  |   |


 اپیزود وسط :
 چه بيهوده نشسته منتظر
 و فکری که همزادش بود در کالبد
 و آن صدای گرفته؛
 ــ بيرون برو احمق!
 ديگر تمام شد
 نه آنگونه که او می گفت
 نياز نيست به روزنامه تسليتی بدهيم
 آنکس که بايد بداند
 روزهاست که رانهای عريانش ميهمان دارد
 و سينه هايش
 پرستشگاه بيستون
 ديگر تمام شد
 اما نياز نيست...

 اپیزود آخر:
 آنروز که ديدم روی سرت راه می روی
 ايمان يافتم
 ديگر ستاره ای را نخواهی ديد
 شايد هم من بودم که داشتم وارونه ميرفتم...
 ...عجم جای تنگی مرا خوابانده ايد.

 اپیزود اول:
 تهران-میدان انقلاب-مرداد ۱۳۸۲

پاورقی:
چند روایت معتبر از مصطفی مستور
و ناگهان پرتاب می شوی به زندگی.یعنی تبعید می شوی در جایی...
 | مهدی محسنی |  0 دنبالک  |   |


تو نبودی
دو زانو در برابرت نشستم
با چشمان بسته
تو نبودی،
حرف زدم،حرف زدم،حرف زدم
اما نتوانستم دهن باز کنم
هنوز هم تو نبودی.
با دست هایم تو را لمس کردم
دست هایم به روی صورتم بود
 | مهدی محسنی |  0 دنبالک  |   |


این پاییز هم
باران قهر کرده بود
سرما کز کرده توی جیبم و
قبل از اینکه دستانم را «ها» کنم
گم می شود نفسم،
توی "موهای شلالت".
 | مهدی محسنی |  0 دنبالک  |   |


تقدیم به استاد شاعر نیک آهنگ کوثر به خاطر جهانبینی اش، استاد رضا براهنی به خاطر جانورشناسی اش و استاد کبیر علی باباچاهی به خاطر جیرجیرهایش

جنده ای جم می خورد
جهان جوش می زند
و جیرجیرک های جهنم، جورواجور
درجا جیش می کنند

نازلی، آذر امسال، جاجرود

شاید برای خیلی ها عجیب باشد که چرا من نسبت به این شعر اینقدر توجه نشان دادم.ولی باور کنید نکات قابل بحثی وجود دارد که اگر نازلی به آنها توجه کند در این زمینه حرفهای بسیاری برای گفتن خواهد داشت.اگر او سعی کند نسبت به استفاده از لغات احتیاطی بیشتری به خرج دهد و از لو دادن موضوع پرهیز کند و خواننده رابا مطلب درگیر نماید بر زیبایی شعرش افزوده خواهد شد.تعلیق و چند پهلویی در صورت استفاده بجا به غنای شعر کمک می کند.
یک نکته بسیار جالب شعر نازلی امضای شعر است.او نسبت به ثبت محل سرودن به یک تمثیل روی می آورد.عمدا خواننده را به خطا می اندازد گرچه دلیلش را در شعر بیان نمی کند و نیاز به وجود یک پیش زمینه احساس می گردد اما با این وجود کا سبکی نو را دارد.در این شیوه پیش مقدمه و امضای شعر تنها حاشیه نیستند و شعر با نبود آنها دچار ضعف خواهد بود و یا به عبارت بهتر شعر با آنها قوتی مضاعف می گیرد.
شعر نازلی از ان جهت هم می تواند مورد توجه قرار گیرد که به نوعی نماینده شعر مهاجر ماست. نطفه شعرهای نازلی در خارج از مرزهای ایران بسته شده است.پس با خوش بینی و گرمی باید از او استقبال نمودو انتظارات را به حد شرایطی که در آن شعر شکل می گیرد تنظیم نمود.این نوشتار بیشتر در نقش معرفی بود تا نقدکاری که از عهده من نیز خارج است.با تمام این اوصاف امیدوارم نازلی به توانایی خود توجه وپژه نماید و این استعدادش در حد جرقه ای نماند.
 | مهدی محسنی |  0 دنبالک  |   |


تا به امروز زیاد پیش آمده که احساس خوبی نداشته باشم.بعد از دو هفته ی پرکار که به خواندن و نوشتن گذشت باید احساس رضایت کنم.به نوعی جبران آن روزهایی که کم نوشتم و کمتر خواندم.ولی نمی دانم از رضایت تهیم شاید بیشتر باید می بود.ولی کم توان تر از هر وقت دیگرم که به خاطر دارم.هر روز خبری که کسی رفت و کسی را بردند.ولی زندگی جریان خود را ادامه می دهد چه من خوشم بیاید و چه نیاید.و این منم که باید بیش از پیش خود را هماهنگ کنم.
هماهنگ تر از هر وقتی به جماعت.می گویند تنها راه رهایی از رسوایی است.و برا خود دعا می کنم که خداوندا روزهای رفته همانگونه که بود رفت، پس به من توان بده روزهایی که در پی می آید را نه تنها تحمل کنم که بپذیرم و بهره اش را هم ببرم.هر چند که نصیب ما اندک باشد به قد چند خط شعری و داستانی و آنکه دوستش دارم "مثل هیچکس" و شاید تلنگری.خداوندا همین را هم از من مگیر.

من از شعر لبريزم و
اين قافيه لعنتي
از لبان تو تنگ تر
 
چنان تن به ديوار کوچه هاي بي کلماتم
مي سایم
که انگار کودکی شش ماه راه افتاده
 
از عشق آنچنان اشتياقي دارم
که خواب جز براي عادت
به سراغم نمي آيد
 
تنهایی هایم را آنگونه دوست دارم
که مجنون لیلی را
 
و آنچنان به دروغ خود شيفته ام
که از هر حقيقتي بري
حالا اگر
دوباره فرصتي بدهند
از تکرار اين دروغ های شيرين
ابا نمي کنم
 | مهدی محسنی |  0 دنبالک  |   |


چرا دروغ
نگاه کن علفهاي باغچه
تنفرشان را استفراغ کرده اند
حالا
کلاغ نشسته روي درخت
برق لبانت را مي دزد
و تو چشمانت را مخفي مي کني!
چريده شده
به صليب مي ايستد
جنگ نبود
صلح نبود
من صليبي نبودم

چرا دروغ!
کمان چشمانتان تير نزده
زخمي شديم
و رد لبانتان هم.
هزار لشکر نشسته
آنسوي جبهه
ترانه خوان مي خواند
جنگ نبود
صلح نبود
من صليبي نبودم!
 | مهدی محسنی |  0 دنبالک  |   |